
شمع اگر پروانه را سوزاند...خود خيري نديد....
قیصر امینپور، در سال ۶۳ بار دیگر و این بار در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال ۷۶ از پایاننامه دکترای خود با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعى کدکنی با عنوان «سنت و نوآورى در شعر معاصر» دفاع کرد. این پایاننامه در سال ۸۳ و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شد.
قیصر امینپور، تدریس در دانشگاه را در سال ۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز کرد و سپس در سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدریس شد. وی همچنین در سال ۶۸ موفق به کسب جایزه نیما یوشیج، موسوم به مرغ آمین بلورین شد. دکتر امینپور در سال ۸۲ بهعنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی برگزیده شد.
از وی در زمینههایی چون شعر کودک و نثر ادبی، آثاری منتشر شده است که به آنها اشاره میکنیم: طوفان در پرانتز (نثر ادبی، ۱۳۶۵)، منظومه ظهر روز دهم (شعر نوجوان، ۱۳۶۵)، مثل چشمه، مثل رود (شعر نوجوان، ۱۳۶۸)، بیبال پریدن (نثر ادبی، ۱۳۷۰) و به قول پرستو (شعر نوجوان، ۱۳۷۵).
از دیگر آثار قیصر امینپور، میتوان به مجموعه شعر «آینههای ناگهان» ۱۳۷۲، «گزینه اشعار» (۱۳۷۸، مروارید) و مجموعه شعر «گلها همــه آفتابگرداناند» (۱۳۸۰، مروارید) اشاره کرد.
وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماریهای مختلف رنج میبرد و در نهایت حدود ساعت 3 بامداد سه شنبه 8 آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. روحش شاد
حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب؟ از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند بیگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه داد آمد و بیداد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق گر این است مرتد می شوم خوب اگر این است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم
من نمی گویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین شاد باش دست کم یه شب تو هم فرهاد باش
نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم نزن
من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غمخوار باش
آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود
وای!رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
وقتی خيلی کوچک بودم اولين خانواده ای که در محلمان تلفن خريد ما بوديم . هنوز جعبه قديمی و گوشی سياه و براق تلفن که به ديوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسيد ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ايستادم و گوش ميکردم و لذت می بردم .بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجيب در اين جعبه جادويی زندگی می کند که همه چيز را می داند . اسم اين موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پيدا میکرد . بار اولی که با اين موجود عجيب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به ديدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زير زمين و با وسايل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبيدم روی انگشتم.ا
دستم خيلی درد گرفته بود ولی انگار گريه کردن فايده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداري ام بدهد .
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همين طور که می مکيدمش دور خانه راه می رفتم . تا اينکه به راه پله رسيدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و يک چهار پايه آوردم و رفتم رويش ايستادم تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآصدای وصل شدن آمد و بعد صدايی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .
انگشتم درد گرفته .... حالا يکی بود که حرف هايم را بشنود ، اشکهايک سرازير شد .پرسيد مامانت خانه نيست ؟گفتم که هيچکس خانه نیست .پرسيد خونريزی داری ؟جواب دادم : نه ، با چکش کوبيدم روی انگشتم و حالا خيلی درد دارم .پرسيد : دستت به جا يخی میرسد ؟گفتم که می توانم درش را باز کنم .صدا گفت : برو يک تکه يخ بردار و روی انگشتت نگه دار .يک روز ديگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .صدايی که ديگر برايم غريبه نبود گفت : اطلاعات .پرسيدم تعمير را چطور می نويسند ؟ و او جوابم را داد .
بعد از آن برای همه سوالهايم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .سوالهای جغرافی ام را از او می پرسيدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای رياضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که بايد به قناريم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگيزش را برايش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهايی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گويند . ولی من راضی نشدم . پرسيدم : چرا پرنده های زيبا که خيلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اينست که به يک مشت پر در گوشه قفس تبديل میشوند ؟فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهميد ، چون که گفت : عزيزم ، هميشه به خاطر داشته باش که دنيای ديگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتيم . دلم خيلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قديمی بر روی ديوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسيد که تلفن زيبای خانه جديدمان را امتحان کنم .
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگی ام را هميشه دوره می کردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگير می شدم ، يادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنيت می کردم .
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نيرويش را صرف يک پسر بچه می کرد .
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپيمايمان در وسط راه جايی نزديک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ناخوداگاه گفتم می شود بگوييد تعمير را چگونه می نويسند ؟سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنيدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .خنديدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برايم مهم بودی ؟گفت : تو هم میدانی تماسهايت چقدر برايم مهم بود ؟ هيچوقت بچه ای نداشتم و هميشه منتظر تماسهايت بودم .
به او گفتم که در اين مدت چقدر به فکرش بودم . پرسيدم آيا می توانم هر بار که به اينجا می آيم با او تماس بگيرم .گفت : لطفآ اين کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .يک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .پرسيد : دوستش هستيد ؟گفتم : بله يک دوست بسيار قديمی .گفت : متاسفم ، ماری مدتی نيمه وقت کار می کرد چون سخت بيمار بود و متاسفانه يک ماه پيش درگذشت .قبل از اينکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنيد ، ماری برای شما پيغامی گذاشته ، يادداشتش کرد که اگر شما زنگ زديد برايتان بخوانم ، بگذاريد بخوانمش .
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنيای ديگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .
پرنده نیز عاشق بود
گهی می رفت
گهی می ماند
سپس در اوج تنهایی
گهی آواز غم می خواند
از این شاخه به آن شاخه
خودش را جستجو می کرد
و هر گلبرگ خوش رنگی
دلش را زیرورو می کرد
نه می خوردو نه می خوابید
نه می پیچید ، نه می تابید
نگاهش خسته بود اما...
به جایی دور می تازید
ومن حالا
به پشت پنجره ، تنها
برایش اشک می ریزم
و دستم را
برایش می برم بالا
و می خوانم دعا
اما !!
پرنده گفت :باید رفت
پرنده رفت
پرنده دور شد حالا
دگر اورا نمی بینم
پرنده خوب و صادق بود
پرنده نیز عاشق بود
سهراب سپهري نقاش و شاعر، ۱۵ مهرماه سال ۱۳۰۷ در كاشان متولد شد. پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. خود او مي گويد: پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد...
در سال ۱۳۴۱پدرش درگذشت .مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال ۱۳۷۳ درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال ۱۳۶۹ درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود. خرداد سال ۱۳۱۹ ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.سال ۱۳۲۰، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
سال ۱۳۲۴ دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
آذرماه سال ۱۳۲۵ به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد ۱۳۰۴) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
سال ۱۳۲۶ و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در ۲۶ صفحه منتشر شد.
دل به كف عشق هر آنكس سپرد...
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...
مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.سال ۱۳۲۷، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها دانشجوي نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا بود، آشنا شد. اين برخورد، سهراب را دگرگون كرد.
شهريور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ كاشان.مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران ميايد.در خلال اين سالها، سهراب بارها به ديدار نميا يوشيج ميرفت.
در سال ۱۳۳۰ مجموعه شعر "مرگ رنگ" منتشر گرديد. برخي از اشعار موجود در اين مجموعه بعدها با تغييراتي در "هشت كتاب" تجديد چاپ شد.
بخشهايي حذف شده از " مرگ رنگ " :
... جهان آسوده خوابيده است،
فروبسته است وحشت در به روي هر تكان، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش ...
سال ۱۳۳۲، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه. اواخر سال ۱۳۳۲، دومين مجموعه شعر سهراب با عنوان "زندگي خوابها" با طراحي جلد خود او و با كاغذي ارزان قيمت در ۶۳ صفحه منتشر شد.
تا سال ۱۳۳۶، چندين شعر سهراب و ترجمه هايي از اشعار شاعران خارجي در نشريات آن زمان به چاپ رسيد.در مردادماه ۱۳۳۶ از راه زميني به پاريس و لندن جهت نام نويسي در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي سفر ميكند.
فروردين ماه سال ۱۳۳۹، شركت در نخستين بي ينال تهران خرداد همان سال شركت در بي ينال ونيز و پس از دو ماه اقامت در ايتاليا به ايران باز ميگردد.
در سال ۱۳۳۹، ضمن شركت در دومين بي ينال تهران، موفق به دريافت جايزه اول هنرهاي زيبا گرديد.
در همين سال، شخصي علاقه مند به نقاشيهاي سهراب، همه تابلوهايش را يكجا خريد تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.مرداد اين سال، سهراب به توكيو سفر ميكند و درآنجا فنون حكاكي روي چوب را مياموزد.
در آخرين روزهاي اسفند سال ۱۳۳۹ به دهلي سفر ميكند.پس از اقامتي دوهفته اي در هند به تهران باز ميگردد.در اواخر اين سال، سهراب و خانواده اش به خانه اي در خيابان گيشا، خيابان بيست و چهارم نقل مكان ميكند.در همين سال در ساخت يك فيلم كوتاه تبليغاتي انيميشن، با فروغ فرخزاد همكاري نمود.
تيرماه سال ۱۳۴۱، پدر سهراب فوت كرد.تا سال ۱۳۴۳ تعدادي از آثار نقاشي سهراب در كشورهاي ايران، فرانسه، سوئيس، فلسطين و برزيل به نمايش درآمد.
فروردين سال ۱۳۴۳، سفر به هند و ديدار از دهلي و كشمير و در راه بازگشت در پاكستان، بازديد از لاهور و پيشاور و در افغانستان، بازديد از كابل.
در آبانماه اين سال، پس از بازگشت به ايران طراحي صحنه يك نمايش به كارگرداني خانم خجسته كيا را انجام داد.
منظومه "صداي پاي آب" در تابستان همين سال در روستاي چنار آفريده ميشود.تا سال ۱۳۴۸ ضمن سفر به كشورهاي آلمان، انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درآمد.سال ۱۳۴۹، سفر به آمريكا و اقامت در لانگ آيلند و پس از 7 ماه اقامت در نيويورك، به ايران باز ميگردد.سال ۱۳۵۱ برگذاري نمايشگاههاي متعدد در پاريس و ايران.
تا سال ۱۳۵۷، چندين نمايشگاه از آثار نقاشي سهراب در سوئيس، مصر و يونان برگذار گرديد.
سال ۱۳۵۸، آغاز ناراحتي جسمي و آشكار شدن علائم سرطان خون.
ديماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر ميكند و اسفندماه به ايران باز ميگردد.
سال ۱۳۵۹... اول ارديبهشت... ساعت ۶ بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران ..فرداي آن روز با همراهي چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفي، صحن امامزاده سلطان علي، روستاي مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان ميزبان ابدي سهراب گرديد.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فيروزه اي رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته اي از هنرمند معاصر، رضا مافي با قطعه شعري از سهراب جايگزين شد:
به سراغ من اگر مياييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من
... كاشان تنها جايي است كه به من آرامش ميدهد و ميدانم كه سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...
و سهراب .... ماندگار شد
حذف يكي از مهم ترين فرآيند واجي زبان است؛هر زباني در جريان زندگي وتكامل خود دچار نوزايي مي شودكه از شرايط نوزايي افزايش برخي از واج ها وكاهش برخي ديگراست.
منظور از كاهش يا حذف از دست دادن واحد هاي زبان نيست؛واينجا در زمينه ي حذف تكواژ /واژه ي «و» سخن مي گوييم.
«و» به عنوان تكواژ در شمار پر كاربرد ترين عنصرهاي زبان است و نوع دستوري آن حرف ربط يا پيوند هم پايگي است.
موارد حذف :
۱- زماني كه دو اسم به دليل سنخيت سابقه ي طولاني داشته باشد وجزو تركيب هاي پركاربرد باشد؛ مثل:آچارپيچ گوشتي،استكان نعلبكي،پيرهن شلوارو......
۲- اسم مصدرها وصفات ونام مشاغلي كه از اسم هاي همان مورد قبلي ساخته مي شود مثل:خواهر برادري،عروس دامادي؛كت شلواري؛ قاشق چنگالي؛كاسه بشقابي و.......
۳- مواردي كه دو فعل كه معمولا امر ونهي و تكواژ مياني آن ها اسم بسازد: مثل: برو بيا،بساز بفروش، بگو ومگو،بخر بفروش و................
۴- مواردي كه دوفعل معمولا امر باشد وتكواژ مياني آنها اسم مشترك باصفت بسازد.مثل: بگو بخند؛بساز بفروش؛ بزن در رو؛ بخر بفروش و....
۵- اسم هايي كه از تركيب هر دو مورد ساخته مي شود.مثل:جادو حنبل،كارمار،هله هوله و.....
بر گرفته شده از رشد ادب فارسی
خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت؟
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی
روی تو را
کاشکی می دیدم!
شانه بالا زدنت را
- بی قید-
و تکان دادن دستت که:
-مهم نیست زیاد!-
و تکان دادن سر که:
-عجب عاقبت مرد!!-
افسوس کاشکی می دیدم.
من به خود می گویم :
چه کسی باور کرد؟
جنگل جان مرا عشق تو خاکستر کرد؟؟


